306 بازدید مهر, ۱۳۹۷ شهیدانه, مناسبتی

مردم ولایتمدار سیستان و بلوچستان هرگز خاطره سردار شهید وحدت را فراموش نخواهند کرد.

سردار سرتیپ پاسدار نورعلی شوشتری در سال ۱۳۲۷ در روستای سرولایت شهرستان نیشابور به دنیا آمد. وی که افتخار همرزمی شهیدان بزرگواری همچون شهید باکری و شهید برونسی را در کارنامه زرین خود دارد، در اکثر عملیات‌ها با مسئولیت‌های مختلف به ویژه فرماندهی محور‌های عملیاتی حضوری فعال داشت که هفت بار جراحت شدید و تحمل رنج و درد ناشی از آن، ماحصل این حضور فعال و مخلصانه بود و بدین ترتیب افتخار جانبازی را، چون برگ زرین دیگری برای کتاب زندگی سراسر مجاهدت او به ارمغان آورد.

شهید شوشتری به فرماندهی قرارگاه قدس جنوب شرق کشور منصوب شد و با اقدامات بسیار تاثیرگذار و وحدت بخش در این دوره نسبتا کوتاه مسیر وحدت هر چه بیشتر اقوام و طوایف را در استان باز کرد. ایشان امنیت پایدار و وحدت و امنیتی بر پایه و تکیه بر مردم در استان طرح ریزی و اجرا کرد که آثار پربرکت آن هنوز هم در استان قابل لمس و احساس است.

آوازه سردار ایرانی به کودکان این سرزمین نیز رسیده بود. سر‌های بسیاری از کودکان دست نوازش سردار را احساس کرده بودند و از خدمات شایسته این شهید بزرگوار بهره بردند. اقدامات فرهنگی وی در مدارس دورافتاده استان و برپایی بیمارستان‌های صحرایی در دورافتاده‌ترین مناطق محروم منطقه، حاصل روحیه جهادی این یادگار دفاع مقدس در استان بود. نقش سردار شهید شوشتری در ایجاد وحدت پایدار میان شیعه و اهل سنت نیز برهمه آشکار است. وی در صبح یکشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۸ در همایش وحدت اقوام و مذاهب سیستان و بلوچستان که با شرکت عشایر بلوچ در منطقهٔ پیشین جریان داشت، در انفجاری انتحاری به همراه برخی از فرماندهان سپاه و عشایر بلوچستان به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

در ادامه، روایتی همسرانه از آخرین دیدار با شهید شوشتری که در کتاب «شوشتری به روایت همسر شهید» به قلم مریم عرفانیان نوشته شده و توسط انتشارات روایت فتح به چاپ رسیده است را می‌خوانید:
شهریور سال ۱۳۸۸ باوجودی که پادرد داشتم، نورعلی با اصرار مرا همراه زهرا و دامادم به مکه فرستاد. می‌گفت حال و هوایتان عوض می‌شود. دخترم اولین مرتبه بود که به مکه می‌رفت. وقتی روبروی کعبه ایستادیم، روحانی کاروان گفت: «اگر سه تا دعا کنید برآورده می‌شود.» لحظه‌ای که زهرا چشمش به خانه خدا افتاد، گریه کرد و سر بر سجده گذاشت.
وقتی هتل رفتیم آقای رجب‌علی محمدزاده، دوست نورعلی که در کاروان مان بود، از دخترم پرسید: «زهرا خانم! به بابا تلفن کردید؟» دخترم جواب داد: «الان زنگ می‌زنم.» چند لحظه بعد زهرا به پدرش تلفن کرد. همان‌طور‌ که سیم تابدار گوشی را دور انگشتش می‌چرخاند، آرام گفت: «آقاجان! خیلی ناراحتم.» بعد از کمی مکث ادامه داد: «این جا یه آرزو بر زبان آوردم که فکر کنم نباید همچین آرزویی می‌کردم.» فهمیدم نورعلی علت ناراحتی‌اش را پرسیده است که زهرا دوباره گفت: «اولین لحظه‌ای که چشمم به کعبه افتاد در سجده‌ام گفتم: خدایا! شهادت رو نصیب پدرم کن و آن‌قدر به او آبرو بده که حتی بعد از رفتنش با آبرو باشه.» موقعی که دوباره همراه دخترم به طواف می‌رفتیم پرسیدم: «با اون حرفی که زدی، آقاجان چی گفت؟» زهرا جواب داد: « خندید و گفت: اینکه ناراحتی نداره، تو چیزی رو از خدا خواستی که من همیشه از ته دل می‌خوام.»

در پایان هم وصیتی از ایشان که توسط شهید بزرگوار در جلسه ای کاری مطرح شده، آمده است:
«دیروز از هرچه بود، گذشتیم؛ امروز از هرچه بودیم گذشتیم. آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز. دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم نام­مان گم نشود. جبهه بوی ایمان می­ داد و این­جا ایمان­مان بو می ­دهد. آن جا بر درب اتاق­مان می­ نوشتیم: یا حسین! فرماندهی از آن توست؛ الآن می­ نویسیم بدون هماهنگی وارد نشوید. الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم، بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم، آزادمان کن تا اسیر نگردیم.»

۴+
اشتراک گذاری :
برچسب ها