6 بازدید فروردین, ۱۳۹۹ حکایت و داستان, نکته اخلاقی

عقاب داشت از گرسنگی می‌مرد و نفس‌های آخرش را می‌کشید. کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه‌ی گندیده‌ی آهو بودند. جغد دانا و پیری هم بالای شاخه درختی به آن‌ها خیره شده بود.

کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند: این عقاب احمق را می‌بینی به خاطر غرور احمقانه‌اش دارد جان می‌دهد؟ اگر بیاید و با ما هم‌سفره شود، نجات پیدا می‌کند. حال و روزش را ببین آیا باز هم می‌گویی عقاب سلطان پرندگان است؟

جغد خطاب به آنان گفت: عقاب، نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ، دزد. آن‌ها عقاب‌اند. از گرسنگی خواهند مرد اما اصالت‌شان را هیچ وقت از دست نخواهند داد. از چشم عقاب، چگونه زیستن مهم است نه چه‌قدر زیستن!

۰
اشتراک گذاری :
برچسب ها